رضا قلى خان ( هدايت )

367

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

اميرى بوده از سلاجقه روم و دانش‌پژوه يعنى جوينده دانش دانك با نون مفتوح دانه را كويند و با نون مضموم آن باشد كه هركاه دندان اطفال خواهد برايد آشى از كندم و ماش و جو و عدس و هر جنس غله پزند و به خانه دوستان فرستند و عقيده عوام آنست كه چون چنين كنند دندان طفل به آسانى برآيد دانك بر وزن بانك شش‌يك مثقال و آن را معرب كرده دانق و جمع آن را دوانيق بسته‌اند نجم الدين زركوب كفته منم زركوب و محصولم ز صنعت * بجز آوازى و بانكى نباشد هميشه در ميان زر نشينم * و ليكن حاصلم دانكى نباشد دانكانه بكاف فارسى چيزى باشد كه چند نفر شريك شوند و هريك دانكى دهند و آن چيز را خرند و با خود بصحرا و باغ برند و باتفاق خورند چنان كه كمال اسمعيل كفته با كف در پاش تو هردم ز ننك * ابر زند بر رخ دريا تفو كر چه مرا هست بخروار فضل * نيست ز دانكانه مرا يك تسو و اصل در آن دانك كانه است يعنى عدد دانك و يك كاف را حذف كرده‌اند دانكو همان آش هفت حبّه است كه كذشت دانه چيدن يعنى برچيدن معروف است داو بر وزن كاو بمعنى نوبت بازى شطرنج و نرد و زياده كردن خصل قمار يعنى كرو قمار است انورى كفته همه در شش در عجزند و تراداد بهفت * ضربه بستان و بزن زانكه تمامى ندبست و بمعنى فحش و دشنام و دعوى نيز آمده داور بمعنى حاكم عادل مرقوم شده چه بايد داد آن‌كس را كه يابد داد بىداور داه بر وزن ماه خادم و پرستار و دايه را كويند و بمعنى عدد ده نيز آمده رودكى كفته اخترانند آسمانشان جايكاه * هفت تابنده روان در دو و داه داهار بمعنى دره و غار آورده‌اند داهل و داهول بضم هاء علامتى كه در صحرا سازند براى رميدن مرغان فخرى كفته صيد اكر حرز نام او سازد * نبود هيچ ترسش از داهل و آن را ديهول باماله نيز كفته‌اند داهيم بمعنى تاج پادشاهان است و آن را ديهيم نيز كويند قطران كفته ايا ناصح شاه ديهيم دارى * و يا حاسد شاه داهيم دارى داى بمعنى چينهء از ديوار يعنى هر مرتبه از مراتب ديوار كه از كل سازند جامى كفته پى ديوار ايمان بود كارش * ولى شد چاردا از چاريارش نظامى كفته هرچه بدان خانه نوآئين بود * خشت پسين داى نخستين بود و آن را داو نيز كفته‌اند نمايش اول در دال با باى ابجد دبستان و دبيرستان مكتب‌خانه را كويند كه به عربى كتّاب بضم و تشديد باشد سعدى كفته پيرانه سرآمدم بكتّاب و رشيدى كفته مخفف ادبستان است و اكر چنين باشد عربى و پارسى تركيبى خواهند بود چه ادب تازى و ستان پارسى است حكيم خاقانى كفته دبيرستان نهم در هيكل روم * كنم آهنك مطران را مطرّا و از دبيرستان جاى آموختن علوم دبيرى مستفاد مىكردد هم او كفته مرا دل پير تعليم است و من طفل زباندانش * دم تسليم سر عشر و سر زانو دبستانش در هر حال محلّ اموختن علم صورى و معنوى است چه سر زانو علم مراقبه و تذكر را دبستان است من كويم چه شيخ شبستانى چه شوخ دبستانى * در مكتب سرّ عشق دارند سبق خوانى و نام كتابى است در مذهب و نام مؤلف مذكور نشده و برخى را از قراين ظن غالب آنست كه كيخسرو بن آذر كيوان پارسى نكاشته است دبوس بفتح بمعنى كرز كه بتازى عمود كويند دبّوس به تشديد معرب آنست مولوى معنوى فرمايد در مثنوى و بسبب عذوبت كلام چند شعر مرقوم مىشود مطرب آغازيد نزد ترك مست * در حجاب نغمه اسرار الست مىندانم كه تو ماهى يا وثن * مىندانم تا چه مىخواهى ز من اى عجب كه نيستى از من جدا * مىندانم من كجايم تو كجا چون ز حد مىشد ندانم اى شكفت * ترك ما را زين خرارت دل كرفت برجهيد آن ترك و دبّوسى كشيد * با عليها بر سه مطرب دويد در تمام نسخ مثنوى باعليها با عين مهمله نوشته‌اند و شرحى در حواشى